مسئولیت پذیری استراتژیک!

مسئولیت پذیری استراتژیک!

مدیریت دانش(9)

مسئولیت استراتژیک ( strategic responsibility) را غالبا در مباحث مدیریت استراتژیک برای مسئولیت های اجتماعی سازمان ها به کار می برند. یعنی مواردی که یک سازمان خود را درقبال جامعه پاسخگو می شمارد. نظیر حفظ محیط زیست و امثالهم. امادر این یادداشت کوتاه می خواهیم آن را درعرصه زندگی یک انسان به کار ببریم. امیدوارم خواننده محترم با تامل بیشتری این اصل بدیهی مدیریت را نسبت به رفتار و اندیشه های خود درونسازی نماید. مسئولیت یا پاسخگویی، یکی از اصول مدیریت منابع انسانی است. بدین معنا که هر فرد به تعبیر بهتر هر شاغلی نسبت به شغل خود، تکالیفی دارد که باید نسبت به آن ها پاسخگو باشد. پاسخگویی در سازمان ها، غالبا و چه بسا کاملا وابسته به میزان اختیارات هر شخص است. یعنی فرد به نسبت اختیاراتی که دارد، باید پاسخگو نیز باشد. و البته توصیه اکید می شود که بین این دو، تعادل برقرار شود. و هرگز فردی را بیشتر از اختیاراتش، مسئول ندانند و بیش از میزان پاسخگویی مورد انتظار، نیز به کسی اختیار داده نشود.

بدیهی است برخی از پاسخگویی ها و یا مسئولیت پذیری ها، آنچنان مهم، حیاتی و حساس هستند که سرنوشت فرد یا سازمان را تحت الشعاع خود قرار می دهند. اینگونه مسئولیت ها را می توان استراتژیک نامید چرا که وزن و جایگاه فرد یا سازمان را تحت تاثیر قرار می دهند. در ادامه سلسله مباحث گذشته اکنون می خواهم این نکته را به خواننده محترم یادآوری نمایم که ما درزندگی مان اگر بخواهیم با نگرش استراتژیک تحلیل کنیم- پرسش های مهمی را پیش رو داریم که به میزان مسئولیت پذیری مان در زندگی مرتبط می شود. متاسفانه گاهی برخی از ما به راحتی با پاک کردن صورت مسئله ها می کوشیم از زیربار مسئولیت های استراتژیک مان شانه خالی کنیم. مثلا اخیرا این موضوع به یک اپیدمی تبدیل شده و بین جوانان به خصوص- رد وبدل می شود که "من به صورت جبری در یک سرزمین به دنیا آمده ام. دارای یک دین یا مذهب خاص شده ام. از یک پدر و مادر زاده شده و..." سوالاتی از این قبیل. و نتیجه گیری می کنند که "چون این قبیل موارد انتخاب آگاهانه و ارادی من نبوده است من مسئولیتی هم درقبال آن ها ندارم! " من می خواهم از منظر مسئولیت پذیری در زندگی به موضوع نگریسته و تعدادی سوال مطرح کنم . پرسش هایی که به ما کمک کنند در قبال مسئولیت های استراژیک مان معقول تر و آگاهانه تر موضع گیری نمائیم. لذا موضوع را از اینجا آغاز می کنم که: نقش ما در "مدیریت زندگی" چقدر است؟ به عبارت دیگر از خود می پرسیم: من – و ما در قبال داشته های زندگی مان چقدر اختیار -  وبه تبع مسئولیت داریم؟ در اندیشه دینی ما هم این اصل بدیهی وجود دارد که"الناس یدبر والله یقدر...انسان تدبیر می کند و خداوند تقدیر" واقعیت نیز نشان می دهد که مدیریت زندگی انسان با اختیارات مشخص، در دست خود انسان است. همانطوری که در تعریف مدیریت گفته می شود"مدیریت عبارتست از فرایند استفاده بهینه از منابع در جهت تحقق اهداف از پیش تعیین شده" در این حوزه نیز مدیریت زندگی هر فرد عبارتست از "استفاده بهینه هر فرد از منابعی که دراختیار دارددر جهت اهداف عالی زندگی" بدیهی است بخشی از این منابع ناخواسته و بدون اختیار و انتخاب انسان در اختیارش قرار می گیرد نظیر " محل تولد، پدر و مادر، خانواده ای که درآن به دنیا آمده، قومیت، نژاد، مذهب اولیه ، فرهنگ و جامعه ای که در آن به دنیا می آید و..." بخشی از منابع را نیز خود شخص پس از رسیدن به سن بلوغ و دستیابی به توانمندی های لازم بدست می آورد نظیر" تحصیلات، شغل، انتخاب همسر و...". آن بخش از داشته های ناخواسته را خداوند مقدر نموده است. از منظر پاسخگویی به تامین کننده این منابع هم منطقی آن است که خداوند و قدرت برتری که انسان را خلق نموده، انتظار پاسخگویی و مسئولیت پذیری افراد در محدوده منابع ارایه شده را داشته باشد. یعنی پرسش و پاسخگویی در اندازه میزان منابعی است که در اختیار فرد قرار گرفته و معقول نیست درباره موضوعاتی که فرد منابعش را دراختیار ندارد از وی پرسش شود. اما درهر حال از یک انسان سالم بالغ عاقل و رشد یافته انتظار می رود در برابر منابع به تعبیر دینی نعمت هایی که خدا، جبر زندگی، جبر اجتماعی در اختیارش قرار داده یا خودش کسب نموده، مسئولیت پذیر باشد. یعنی پاسخ دهد که از هریک از آن منابع چگونه استفاده نموده است؟ با بهره وری بالا حداکثر استفاده موثر ومفید- یا با بهره وری پائینو ضایع کردن نعمت ها؟

 حال سوال اساسی من از خودم و تک تک خوانندگان این سطور از خودشان این است که "آیا ما منابع و نعمت های در اختیار را می شناسیم؟ آیا در مورد اهداف در اختیار قرار دادن این منابع و نعمت ها، اطلاعات لازم را داریم؟ آیا برای استفاده بهینه و درست از این منابع و نعمت ها مهارت لازم را داریم و روش های مناسب را شناسایی و برگزیده ایم؟" فرض کنید امروزدر این دنیا، همسر، فرزندان، خانواده، بستگان، هم میهنان، جامعه بشری، یا فردا فردای قیامت...در حیات دوباره پس از مرگ- تامین کننده نعمت های حیات، و یا به تعبیر امروزی ها، در همین دنیا،"وجدان مان" از ما پرسش  کنند، چه جوابی خواهیم داشت؟ این ها پرسش های مهم، حیاتی و استراتژیک هستند و میزان مسئولیت پذیری ما را درزندگی مشخص می سازند. در این باره بیشتر باهم سخن خواهیم گفت. انشالله

خودمان را واقع بینانه ارزیابی کنیم!

خودمان را واقع بینانه ارزیابی کنیم!

 قوت ها و ضعف های مان را بشناسیم!

مدیریت دانش(8)

در قسمت های اول تا ششم این سلسله بحث هایی که به عنوان "تقسیم داشته های علمی و تجربی" مان پیشنهاد کرده و با عینک استراتژیک به آن می نگرم، نکاتی را در مورد شناخت موقعیت کنونی، تبیین چشم انداز و آرمان ها و ارزش های بنیادین و خط قرمزهای انسانی مورد علاقه خود را بحث کردیم. اینک می خواهم در مورد ضرورت شناخت قوت ها و ضعف هایمان بگویم. در متدولوژی استراتژیک به طور طبیعی پس از اینکه چشم انداز زندگی مان را ترسیم کردیم و فهمیدیم برای چه آمده ایم و قرار است به کجا برسیم، برای اینکه دچار خطای تشخیص نشویم – زیاده روی نکنیم یا دچار یاس نشویم- باید بدانیم وزنمان چیست؟ در این رابطه تمام داشته های موجود و واقعی مان را شناسایی و ارزیابی می کنیم. توانمندی های طبیعی مثل ضریب هوشی، توانایی جسمی، ذوقیات و مشخصات شخصیتی خود را درک کنیم مثلا برونگرا هستیم یا درون گرا، به ریاضیات علاقه مندیم یا به هنر، یا فلسفه یا ساخته های فیزیکی و... از دیگر سو باید بدانیم درحال حاضر چه مهارت هایی را کسب کرده ایم – خواه از طریق تجربه و یا آموزش و روش های دیگر یادگیری – سپس به سروقت داشته های خانوادگی مان می رویم. پدر و مادر ما کیانند سطح تحصیلات شان، موقعیت اجتماعی شان، نگاه شان به زندگی و... چگونه است . سایر اعضای خانواده : برادر ، خواهر و اگر ازدواج کرده ایم همسرمان دارای چه ویژگی هایی هستند؟ از چه توانمندی هایی برخوردارند و از خود بپرسم : من در چه زمینه هایی می توانم به داشته های آنان تکیه کنم؟ از نظر مالی و امکانات مادی چه وضعیتی داریم، در کدام طبقه اجتماعی قرار داریم و... از سوی دیگر باید ضعف ها و کاستی ها را نیز شناسایی کنیم. تفاوتی ندارد همانطوری که یک سازمان یا جامعه ممکن است ضعف هایی داشته باشد یک انسان هم به تنهایی ممکن است ضعف های طبیعی و یا ناشی از کمبودها و یا خطاهای زندگی داشته باشد که مانعی برای رسیدن به آرمان های بزرگ و تحقق آرزوهای بلند باشند. مزیت این شناخت این است که فرد با واقع بینی بین آرمان ها و چشم اندازی که برای آینده خود ترسیم نموده یک پل معقول می زند و پس از این شناخت می تواند هدف های دستیافتنی را از دل آرمان هایش – برای یک مقطع زمانی مشخص – استخراج نماید. نکته قابل توجه اینکه باید این عوامل قوت یا ضعف را در مقایسه با یکدیگر ارزیابی نموده و اولویت بندی کرد .چرا که همه ما می دانیم هرگز قوت ها و ضعف ها نمی توانند هموزن باشند. یکی از دلایل گرفتار شدن به یاس و ناامیدی در افراد بی توجهی به این مرحله از هدف گذاری در زندگی است زیرا زمانی که ما نتوانیم واقعیت ها و داشته های خود را واقع بینان بشناسیم و ارزیابی کنیم و در برنامه ریزی های بلند مدت و کوتاه مدت مورد استفاده قرار دهیم این می تواند ما را در مسیرمان دچار خطای خود بزرگ بینی منجر به  لغزش و یا یاس و نا امیدی نماید. صاحب نظران حوزه تفکر استراتژیک توصیه می کنند ارزیابی این عوامل قوت وضعف متناسب با دو موضوع انجام گیرد: یک. میزان تاثیری که هریک از این عوامل در عملکرد ما دارند. دو. میزان توانی که ما برای اداره کردن و مدیریت این عوامل در خود می بینیم.